غزل شمارهٔ ۶۸۸
بهدست و تیغکسی خون من حنابستهستبه حیرتمکه عجب تهمت بجا بستهست
ز جیب ناز خطش سر برون نمیآردز بسکه عهد به خلوتگه حیا بستهست
زه قبای بتی غنچهکرد دلها راکه حسنش ازرگگل بند بر قبا بستهست
غبار من همه تن بال حسرت است اماادب همان ره پرواز مدعا بستهست
به وادی طلبت نارسایی عجزیمکه هرکه رفته زخود خویش را بهما بستهست
امیدهاست که جز سجدهام نفرمایدکسیکه خاصیت عجز برگیا بستهست
تن از بساط حریرم چهگونه بندد طرفکه دل به سلسلهٔ نقش بوریا بستهست
نگاه حسرتم و نیست تاب پروازمکه حیرت از مژهام بال بر قفابستهست
گداخت حیرت نقاش رنگ تصویرمکهنقش هستی من بینفس چرا بستهست
مگربه آتش دل التجا برم چوسپندکه بیزبانم وکارم به ناله وابستهست
چو شمع تا به فنا هیچجا نیاسایممرا سریستکه احرام نقش پا بستهست
مگر ز زلف تو دارد طریق بست وگشادکه بیدل اینهمهمضمون دلگشا بستهست