غزل شمارهٔ ۶۸۷
اوج جاه، آثارش از اجزای مهمل ریختهستخار و خسازبس فراهمگشته اینتل ریختهست
صورت کار جهان بیبقا فهمیدنیسترنگ بنیادیکه میریزند اول ریختهست
چشمکو تا از سواد فقر آگاهشکنندشب ز انجم تا چراغ بزم مکحل ریختهست
سستی فطرت ز آهنگ سعادت بازداشترشتههای تابدار اکثر به مغزل ریختهست
طبعها محرم سواد مکتب آثارنیستورنه اینجا یک قلم آیا منزل ریختهست
صاف معنی ز تقاضای عبارت درد شدکس چهسازد مادهایاعلا بهاسفل ریختهست
درکمینگاه حسد هرچند سر خاردکسیطعن مجهولان چو خارش بر سرکل ریختهست
جسم وجان تهمتپرست ظاهر و مظهر نبودآگهی بر ما غبار چشم احول ریختهست
تا خمشبودیم وحدتگردیازکثرتنداشتلبگشودن مجمل ما را مفصل ریختهست
گرد غفلت رفتهاند ازکارگاه بوریااینسیاهی بیشتر بر خوابمخمل ریختهست
تا تواناییست اینجا دست ناگیراکراستنقد اینراحت قضا درپنجهٔ شل ریختهست
بیدل از دردسر پست و بلند آزادهٔموضع همواری جبین ما ز صندل ریختهست