غزل شمارهٔ ۶۸۶
سعی ناپیدا و حسرتها دویدن آرزوستشمعتصویریمو اشکما چکیدن آرزوست
بسملتسلیم هستی طاقتکوشش نداشتآن که ما را کرد محتاج تپیدن آرزوست
دست و پایی میزند هرکس به امید فناتا غبار این بیابان آرمیدن آرزوست
پای تا سرکسوت شوق جنون خیزم چو صبحتا گریبان نقش میبندم دریدن آرزوست
جلوهای سرکن که بربندم طلسم حیرتیازگلستان توام آیینه چیدن آرزوست
ای ستمگر! منکر تسلیم نتوان. زیستنحسن سرکش نیز تا ابرو خمیدن آرزوست
کیسهگاه زندگی از نقد جمعیت تهیستخاک میباید شدن گر آرمیدن آرزوست
آتشیکو، تا سپندم ترک خودداری کندنالهواری دارم و خلقی شنیدن آرزوست
منزل اینجا نیست جز قطع امید عافیتای ثمر از نخل بگذر گر رسیدن آرزوست
وصل هم بیدل علاجتشنهٔ دیدار نیستدیدهها چندانکه محو اوست دیدن آرزوست