غزل شمارهٔ ۶۸۵
بسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوستیک قلم چون آبله گشتیم عریان زیر پوست
گر شکست رنگ ما دیدی ز حال مپرسنامهٔ مجنون ندارد غیر عنوان زیر پوست
نیست ممکن از لباس وهم بیرون آمدنزندگانی عالمی را کرد زندان زیر پوست
تا نگردد قاتل ما جز به گلچینی سمرهمچو گل خونِ بحل کردیم سامان زیر پوست
نالهها در پردهٔ ساز جنون دزدیدهایمخفته شیر بیشهٔ ما را نیستان زیر پوست
جیب ما چون غنچه آخر بال صحرا میکشدبر سر ما سایه افکنده است دامان زیر پوست
خلوت راز است چشمی کز تماشا دوختیمعین یوسف شد نگاه پیر کنعان زیر پوست
از نقاب غنچه رنگ شور بلبل میچکدشیشه دارد خون عیش میپرستان زیر پوست
ساز هستی پرده دارد شوخیای در دست و بسهر که بینی نالهای کردهست پنهان زیر پوست
همچو نارم عقدهای از کار دل تا واشودسرخ کردم هم به خونِ سعیْ دندان زیر پوست
گفتم آفتهای امکان زیر گردون است و بسزندگی نالید و گفت این جمله توفان زیر پوست:
بسکه مردم جنس ایثار از نظر پوشیدهانددرهم ماهیست اینجا همچو همیان زیر پوست
عضوعضوم حسرت دیدار میآرد به بارنخل بادمم سراپا چشمِ حیران زیر پوست
هیچکس آتش نزد بر صفحهٔ بیحاصلمورنه من هم داشتم بیدل چراغان زیر پوست