غزل شمارهٔ ۶۹۰
دل در قدم آبله پایانکه شکستهستاینشیشه بههرکوهو بیابانکه شکستهست
جز صبر به آفات قضا چاره نشایددر ناخن تدبیر نیستانکه شکستهست
با سختی ایام درشتی مفروشیدایبیخبران سنگ به دندانکه شکستهست
گر ناز ندارد سر سوتش غبارمدامان تو، ای سرو خرامانکه شکستهست
هر سو چمنآرایی نازیست درین باغآیینه به این رنگ گلافشانکه شکستهست
گل بیتپشی نیست جگرداری رنگشجز خنده بر اینزخم نمکدانکه شکستهست
گرعجز عنانگیر ز خود رفتن من نیسترنگم چوگلشمع پریشانکه شکستهست
با چاک جگر بایدم ازخویش برون جستچونصبحبهرویم در زندانکه شکستهست
کر موج ندارد تب وتاب نم اشکمدر چشممحیط اینهمهمژگانکه شکستهست
عمریست جنونمیکنم از خجلت افلاسدستیکه ندارم به گریبانکه شکستهست
هر ذره جنون چشمی از دیدهٔ آهوستآیینهٔ مجنون به بیابانکه شکستهست
بیدل نفسی چند فضولیکن وبگذربر خوانکریمان دل مهمانکه شکستهست