غزل شمارهٔ ۶۸۱
قصر غناکه عالم تحقیق نام اوستدامن ز خویش بر زدنی سیر بام اوست
هر برگ این چمن رقمی دارد از بهارعالم نگینتراشی سودای نام اوست
پر انتظار نامهبران هوس مکشخود را به خود دمی که رساندی پیام اوست
وحشت ز غیر خاطر ما جمعکرده استاز خود رمیدنی که نداریم رام اوست
آه از ستمکشی که درین صیدگاه وهمعمری به خود تنید ونفهمید دام اوست
تا چند ناز انجمنآرایی غرورای غافل از حیا عرق ما به جام اوست
جز مرگ نیست چاره آفاق زندگیچون زحم شیشهای کهگداز التیاماوست
بر هرچه واکنی مژه بیانفعال نیستخوابی ست آگهی که جهان احتلام اوست
شرع یقین، دمی که دهد فتوی حضورعین سواست آنچه حلال و حرام اوست
شرط نماز عشق به ارکان نمیکشدکونین و یک محرف همت سلام اوست
ای فتنه قامت، این چه غرور است در سرتتیغی کشیدهای که قیامت نیام اوست
فرداست کز مزار من آیینه میدمدخاکم چمن دماغ کمین خرام اوست
افسانه خیال به پایان نمیرسدعالم تمام یک سخن ناتمام اوست
بیدل زبان پردهٔ تحقیق نازک استآهسته گوش نه که خموشی کلام اوست