غزل شمارهٔ ۶۸۲
عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوستتا ذرهای که میرمد از خود نگاه اوست
ماییم و پاسبانی خلوتسرای چشمبیرون رو، ای نگاه! که این خوابگاه اوست
شبنم به نیم چشم زدن جوهر هواستآزاده بیدلیکه همان اشک آه اوست
بیتاب عشق اگر همه ریگ روان شودتا سر بجاست آبلهٔ پا به راه اوست
از آه و ناله، دل به غلط پی نمیبردزین دشت هرچهگرد برآرد سپاه اوست
حیرت نگاه شوکت نومیدی خودمکاین هفتعرصه، یک کف بیدستگاه اوست
در وادیی که حسرت ما، آب میخوردموج نگاه تشنه، هجوم گیاه اوست
با محرمان عجز، حوادث چه میکندسرهای جیب الفت ما در پناه اوست
تهجرعهٔ شراب غروری است عجز مارنگ شکسته سایهٔ طرف کلاه اوست
دلدار تا تو رفتهای از خود رسیده استبیدلگذشتنی که همین شاهراه اوست