غزل شمارهٔ ۶۸۰
غزال امن که الفت خیال مبهم استبه هرکجا نفسی گرد میکند رم اوست
امل کجاست گر از فرصت آگهی باشدقصور فطرت ما بیش فهمی کم اوست
حساب ملک بقا، با فنا نیاید راستبه عالمی که غبار تو نیست عالم اوست
ز فیض ظاهر امکان سراغ امن مخواهکه صبح عافیت خلق رفتهٔ دم اوست
درین بساط جنون شوکتان عریانیشکستهاند کلاهی که آسمان خم اوست
غرور راست نیاید به قامت پیریشکستگیست نگینی که باب خاتم اوست
علاج کوری دل کن که در قلمرو رنگبه هر کجا نظری هست جلوه توأم اوست
سراغ کعبه بیرنگیی دلم خون کردکه درگداز دو عالم زلال زمزم اوست
مروّت آب شد ازشرم چشم قربانیکه عید عشرت آفاق در محرم اوست
کسی به صید نگاهت چه سحر پردازدکه عکس موج خط سرمه رشتهٔ رم اوست
به سینه عاشق بیدل جراحتی داردکه یادکاوش مژگان یار مرهم اوست