گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: نگاوست۱۰ بیت
بسکه اجزایم چمن‌پروردهٔ نیرنگ اوستگرهمه خونم به‌جوش شوخی آید رنگ اوست
کوه تمکینش بود هرجا بساط‌آرای نازنالهٔ دلهای بیطاقت شرار سنگ اوست
جوهر آیینهٔ وحدت برون است از عرضهر قدر صافی تصورکرده باشی زنگ اوست
عشق آزادست اما در طلسم ما و منآمد و رفت نفس تمهید عذر لنگ اوست
بی‌محبت زندگانی نیست جز ننگ عدمخاک‌کن برفرق آن سازی‌که بی‌آهنگ اوست
جذبهٔ عشقت شرار از سنگ می‌آرد برونمن به‌این وحشت‌گر از خود برنیایم‌ننگ اوست
عمرها شد حیرت ازخویشم به جایی می‌بردآه از رهروکه مژگان جاده و فرسنگ اوست
حسن ازننگ طرف با جلوه نپسندید صلحخلوت آیینهٔ ما عرصه‌گاه جنگ اوست
بر دلم افسون بی‌دردی مخوان ای عافیتشیشه‌ای دارم که یاد ناشکستن سنگ اوست
کیست زین‌گلشن به رنگ وبوی معنی وارسدغنچه‌هم بیدل نمی‌داند چه‌گل در چنگ اوست