غزل شمارهٔ ۶۷۴
بسکه مستان را به قدر میکشیها آبروستمیزند پهلو بهگردون هرکه بر دوشش سبوست
هر دلیکز غم نگردد آب پیکانست و بسهرسریکز شور سودا نشئه نپذیردکدوست
از شکست دل به جای نازکی خوابیدهایمبر سر آواز چینی سایهٔ دیوار موست
برنمیآید به جز هیچ از معمای حبابلفظماگر واشکافیمعنیحرف مگوست
در دل هر ذره چون خورشید توفانکردهایمهرکجا آیینهای یابند با ما روبروست
ماجرای عرض ما نشنیده میباید شنیدگفتگوی ناتوانان ناتوانی گفتگوست
جیبهستیچونسحر غارتگر چاکاستو بسرشتهٔ آمال ما بیهوده دربند رفوست
بسکه در راهتعرقریز خجالت مردهایمگر ز خاک ما تیمم آب بردارد وضوست
چون نگین ازمعنی تحقیق خود آگه نیماینقدردانمکهنقش جبههٔ من ناماوست
برق جوشیدهست هرجا گریهای سرکردهامباکمالخاکبازیطفلاشکمشعله خوست
تا بهخود جنبد نفس صد رنگ حسرت میکشمدرکف اندیشه جسمناتوانمکلک موست
چونگهر عزتفروش سختجانیها نیامهمچودریادرخورعرضگدازم آبروست
فکر نازکگشت بیدل مانع آسایشمدر بساط دیده اینجا دور باش خواب موست