غزل شمارهٔ ۶۷۵
نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوستروز و شب گرداب را ازموج، خنجر برگلوست
در تماشایی که ما را بار جرات دادهاندآرزو در سینه خار است و نگه در دیده موست
جادهٔ کج رهروان را سر خط جانکاهیستباعث آشوب دل ها پیچ و تاب آرزوست
آنچه نتوان داد جز در دست محبوبان دل استوانچه نتوان ریخت جز در پای خوبان آبروست
بر فریب عرض جوهر گرد پرکاری مگردآینه بیحسن نتوان یافتن تا سادهروست
حسن بیرنگیست در هرجا به رنگی جلوهگردر دل سنگ آنچه میبینی شرر در غنچه بوست
غیر حیرت آبیار مزرع عشاق نیستچون رگ یاقوت اینجا ریشه درخون نموست
بیفنا نتوان به کنه معنی اشیا رسیدآینه گر خاککردد با دو عالم روبروست
در عبادتگاه ما کانجا هوس را بار نیستنقش خویش از لوح هستی گر توان شستن وضوست
خار و خس را اعتباری نیست غیر از سوختنآبروی مزرع ما برق استغنای اوست
غفلت ما پردهدار عیب بینایی خوشستچاک دامان نگه را بستن مژگان رفوست
چون زبان خامه بیدل درکف استاد عشقباکمال نکتهسنجی بیخبر از گفتگوست