گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۱

نی نقش چین نه حسن فرنگ آفریدنستبهزادیِ تو دست ز دنیا کشیدنست
چون موم با ملایمت طبع ساختندرکوچه‌های زخم چو مرهم دویدنست
این یک دو دم ‌که زندگی‌اش نام‌ کرده‌اندچون صبح بر بساط هوا دام چیدنست
بستن دهان زخم تمنا به ضبط آهچون رشتهٔ سراب به صحرا تنیدنست
نازم به وحشی نگه رم سرشت اوکز گرد سرمه نیز به دام رمیدنست
حیرت دلیل ‌آینهٔ هیچکس مباداشک گهر زیان‌زده ناچکیدنست
در وادیی ‌که دوش ادب محمل وفاستخار قدم چو شمع به مژگان ‌کشیدنست
از دقت ادبکدهٔ عجز نگذریاینجا چو سایه پای به دامن کشیدنست
تاکی صفا ز نقش توچیند غبار زنگخود را مبین اگر هوس آیینه دیدنست
در عالمی‌دکه شش جهتش ‌گرد وحشت استدامن نچیدن تو چه هنگامه چیدنست
فرصت بهار تست چرا خون نمی‌شویای بیخبر دگر به چه رنگت رسیدنست
بیدل به مزرعی‌که امل آبیار اوستبی‌برگتر ز آبلهٔ پا دمیدنست