گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۰

فردوس دل‌، اسیر خیال تو بودنستعید نگاه‌، چشم به رویت‌ گشودنست
شادم به هجر هم ‌که به این یک دم انتظارحرف لب توام ز تمنا شنودنست
معراج آرزوی دو عالم حضور منیک سجده‌وار جبهه به پای تو سودنست
یاد فنا مرا به خیال تو داغ کردآه از پری ‌که شیشه به سنگ آزمودنست
آسان مگیر، دیدن تمثال ما و منزنگ نفس‌ ز آینهٔ دل زدودنست
سرها فتاده است دین ره به هر قدماز شرم پیش پا مژه‌ای خم نمودنست
داغ فشار غفلت ما هیچکس مبادچشمی گشوده‌ایم‌که ننگ غنودنست
این است اگر حقیقت اقبال ناکسیدرحق ما عقوبت نفرین ستودنست
در دفتر محاسبهٔ اعتبار مابر هیچ یک دو صفر دگر هم فزودنست
بیدل غبار ما ز چه دامن جدا فتادبر باد رفته‌ایم و همان دست سودنست