غزل شمارهٔ ۶۶۹
فکر تدبیر سلامت خون راحت خوردنستما همه بیچارهایم و چاره ما مردنست
صبح گر هنگامهٔ نشو و نما بر چرخ چیدخاک ما را هم بساطی بر هوا گستردنست
بس که در باغ جهان تنگ است جای انبساطرنگ اگر دارد پر پرواز در پژمردنست
شیشهٔ ساغر سال و مه ندارد دم زدنعافیت اینجا نفس بیرون دل بشمردنست
طاس گردون هرچه آرد مفت اوهام است و بسدر بساط ما امید باختن هم بردنست
محرم بحر از شکست قطره میلرزد چو موجخصم رحمت زیستن دلهای خلق آزردنست
جبههٔ بحر از عرق تا حشر نتوان یافت پاکزانقدر خشکی که گوهر را غم افسردنست
امتحان در هرچه کوشد خالی از تشویش نیستبار مشق خامه هم بر پشت ناخن بردنست
بر تغافل زن ز اصلاح شکست کار دلموی چینی بیش و کم شایستهٔ نستردنست
جرات افشای راز عشق بیدل سهل نیستتا چکد یک اشک مژگانها به خون افشردنست