غزل شمارهٔ ۶۷۲
پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدنستدیدار دوست هستی خود را ندیدنست
آزادگی کزوست مباهات عافیتدل را زحکم حرص وهوا واخریدنست
پرواز سایه جز به سر بام مهر نیستاز خود رمیدن تو، به حق آرمیدنست
چون موجکوشش نفس ما درتن محیطرخت شکست خویش به ساحلکشیدنست
پامال غارت نفس سرد یأس نیستصبح مراد ما کهگلش نادمیدنست
بر هرچه دیده واکنی از خویش رفتهگیرافسانهوار دیدن عالم شنیدنست
تا حرص آب و دانه به دامت نیفکندعنقا صفت به قاف قناعت خزیدنست
گر بوالهوس به بزم خموشان نفشکشدهمچون خروس بیمحلش سر بریدنست
امشب ز بسکه هرزه زبانست شمع آهکارم چوگاز تا به سحر لبگزیدنست
آرام در طریقت ما نیست غیرمرگهنگامه گرمساز نفسها تپیدنست
ما را به رنگ شمع درعافیت زدناز چشم خود همین دو سه اشکی چکیدنست
سعی قدمکجا وطریق فناکجابیدل به خنجرنفس این ره بریدنست