غزل شمارهٔ ۶۶۷
در جهان عجز طاقت پیشگیگردن زنستشمع را از استقامت خون خود درگردنست
ذوق عشرت میدهد اجزای جمعیت به بادگر به دلتنگی بسازد غنچهٔ ماگلشنست
هرکه رفت از خود به داغی تازهام ممتازکردآتش اینکاروانها جمله بر جان منست
جنبشم از جا برد مشکلکه همچون بیستونپای خوابآلود من سنگ گران در دامنست
پیش پای خویش از غفلت نمیبینم چو شمعگرچه برم عالم ازفیض ناگاهم روشنست
بیریاضت ره به چشم خلق نتوان یافتندانه بعد از آردگشتن قابل پرویزنست
سوختم صدرنگ تا یک داغ راحت دیدهامپیکر افسردهام خاکستر صد گلخنست
همچنانکز شیر باشد پرورش اطفال راشعلهها در پنبهٔ داغ دلم پروردنست
اشک مجنونم زبان درد من فهمیدنیستدر چکیدنها مژه تا دامنم یک شیونست
مهر عشق از روی دلهاگر براندازد نقابباطن هر ذره از چندین تپش آبستنست
هرقدر عریان شوم فال نقابی میزنمچون شکست دل هجوم نالهام پیراهنست
معنی سوزیست بیدل صورت آسایشمجامهٔ احرام آتش پنبهٔ داغ منست