غزل شمارهٔ ۶۵۵
تازمستی غنچه برفرق چمن میناشکسترنگ ما هم ازترنج جام می صفرا شکست
تنگنای شهر، تاب شهرت سودا نداشتگرد ما دیوانگان در دامن صحرا شکست
میرود بر باد عالمگر خموشان دم زنندرنگ صدگلشن به آه غنچهای تنها شکست
پیچ و تاب موج غیر از انقلاب بحر نیستچرخ رنگ خویش بامینای مایکجا شکست
صافی وحدت مکدرگشتکثرت جلوهکردموج شد تمثال تا آیینهٔ دریا شکست
کیست دریابد عروج دستگاه بیخودیرنگ ما طرفکلاه ناز پر بالا شکست
موج دریای ندامت امتحان آگهیستصدمژه یک چشم مالیدن بهچشم ما شکست
از فریب خاکساریهای خصم ایمن مباشسنگ تا شد مایل افتادگی مینا شکست
بسکه عالم را به حسن خلق ممنونکردهایمرنگ هم نتواند ازجرأت به روی ما شکست
باغ امکان یکگل آغوش فضا پیدا نکردرنگها بریکدگرازتنگی این جا شکست
عمرها شد از دعاهای سحر شرمندهامچین آهی داشتم در دامن شبها شکست
هرزه تاکی پیش پیش بحر باید تاختنموج ما از شرمدر دامانگوهر پا شکست
پیش ازآن بیدلکه هستی آشیان پیرا شودنام ما بال هوس در بیضهٔ عنقا شکست