گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۴

جوش حرص از یأس من آخر ز تاب‌وتب نشستگرد سودنهای دستم بر سر مطلب نشست
نیست هرکس محرم وضع ادبگاه جمالبر تبسم کرد شوخی خط برون لب نشست
مگذرید از راستیها ورنه طبع‌کج خراممی‌رسد جایی که باید بر دم عقرب نشست
طالع دون همتان خفته‌ست در زیر زمینبر فلک باور ندارم از چنین کوکب نشست
دوستان باید به یاد آرند تعظیم وفاقشمع هم در انجمن بعد از وداع شب نشست
بیش از این بر پیکر بی‌حس مچینید اعتبارمشت خاکی گل شد و چون خشت در قالب نشست
شکر عزت هرقدر باشد به جا آوردنی‌ستبوسه د‌اد اول رکاب آن‌کس‌که بر مرکب نشست
روز اول آفرینشها مقام خود شناختآفرین بر وصف و لعنت بر زبان‌سب نشست
انفعال است اینکه بنشاند غبار طبع ظلمهرکجا تبخاله‌ای گل کرد شور تب نشست
میکشی کردیم و آسودیم از تشویش وهمکرد چندین مذهب از یک‌جرعهٔ مشرب نشست
بیدل از کسب ادب ظلم است بر آزادگیناله دارد بازی طفلی که در مکتب نشست