گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انشست۱۲ بیت
تا به‌کی خواهی زلاف بخت بر سرها نشستبرخط‌تسلیم می‌باید چونقش پا نشست
مگذر از وضع‌ ادب تا آبرو حاصل کنیچون به خود پیچیدگوهر در دل دریا نشست
برتریها منصب اقبال هر نااهل نیستسرنگونی دید تا زلف از رخش بالا نشست
بر جبین بحر نقش موج‌کی ماند نهانگرد بیتابی چورنگ آخربه‌روی ما نشست
آرمیدن در مزاج عاشقان عرض فناستشعلهٔ بیطاقت ما رفت از خودتانشست
ازگرانجانی اسیران فلک را چاره نیستصافها شد درد تا در دامن مینا نشست
پیکرم افسرد در راه امید از ضعف آهاین غبار آخر به درد بی‌عصاییها نشست
نخلهای این‌گلستان جمله نخل شمع بودهرکه امشب قامتی آراست تا فردا نشست
آبرو با عرض مطلب جمع نتوان ساختندست حاجت تا بلندی‌کرد استغنا نشست
صرف‌جست وجوی‌خودکردیم عمراما چه‌سودهستی ما هم به‌روزشهرت عنقا نشست
درکفن باقی‌ست احرام قیامت بستنتگر توبنشینی نخواهد فتنه‌ات ازپا نشست
بیدل از برق تمنایش سراپا آتشمداغ شد هرکس به‌پهلوی من شیدانشست