گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انشست۱۱ بیت
تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشستیک جهان امید در خاکستر سودا نشست
داغ سودای تو دود انگیخت از بنیاد دلگرد برمی‌خیزد از جایی‌که نقش‌پا نشست
حیرت ما دستگاه انتظار عالمی‌ستهرکه شد خاک سر راهت به چشم ما نشست
حسن در جوش عرق خفت از ترددهای نازآب این‌گوهرز شوخی بر رخ دریا نشست
پرگران خیزیم از سعی ضعیفیها مپرسنقش‌‌‌سنگی‌کردگل تمثال ما هرجا نشست
فیض عزلت عالمی را در بغل می‌پروردمردمک در سایهٔ مژگان فلک‌پیما نشست
سربلندی خواهی از وضع ادب غافل مباشنشئه برمی‌خیزد از جوشی‌که در صهبا نشست
پیرگردیدی دگر با دل‌گرانجانی مکنپنبه‌ات تا چند خواهد بر سر مینانشست
در دل ما چون شرارکاغذ آتش زدهداغ هم یک‌لحظه نتوانست بی‌پروا نشست
یک جهان موهومی از آثار ما پر می‌زندای فنا مشتاق باید در خیال ما نشست
حسرت دل را زمینگیری نمی‌گردد علاجناله‌در سیر است بیدل‌کوه‌اگر ازپانشست