غزل شمارهٔ ۶۵۰
دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشستاز حضور آفتاب آیینهٔ ما آتشست
پیکر ما همچو شمع ازگریهٔ شادیگداختاشکهرجا بنگری آباست، اینجا آتشست
تا نفسباقیست عمر از پیچوتاب آسوده نیستمیتپد برخویشتن تا خار و خسبا آتشست
گرمی هنگامهٔ آفاق موقوف تب استروز اگر خورشید باشد شمع شبها آتشست
عشق میآید برون گر واشکافی سینهامچون طلسم سنگ نام این معما آتشست
بیادباز سوز اشکعاجزاننتوان گذشتآبله در پا اگر بشکست صحرا آتشست
شمع تصویریم، از سوز وگداز ما مپرسپرتوی از رنگ تا باقیست، با ما آتشست
غرق وحدت باش اگر آسوده خواهی زیستنماهیان را هرچه باشد غیر دریا آتشست
جز بهگمنامی سراغ امن نتوان یافتنورنه ازپرواز ما تا بال عنقا آتشست
نیست بیدل بیقراریهای آهم بیسببکز دلگرمم نفس را درته پا آتشست