گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۹

تو محو خواب و در سیرکن‌فکان بازستمبند چشم‌که آغوش امتحان بازست
درین طربکده حیف است ساز افسردنگره مشوکه زمین تا به آسمان بازست
کجا دمید سحرکز چمن جنون نشکفتتبسمی که گریبان عاشقان بازست
به معبدی‌که خموشان هلاک نام تواندچو سبحه بر دریک حرف صد دهان بازست
به هر طرف‌گذری سیر نرگسستان‌کنبه قدر نقش قدم چشم دوستان بازست
به پیش خلق ز انداز عالم معقولزبان ببند که افسار این خران بازست
درین هوسکده غافل ز فیض یأس مباشدری‌که بر رخ ما بسته شد همان بازست
ز جا نرفته جنون هزار قافله‌ایمجرس بنال‌که بر ما ره فغان بازست
به جاده‌های نفس فرصت اقامت عمرهمان تأمل شاگرد ریسمان بازست
به‌کنه سود و زیان‌کیست وارسد بیدلمتاعها همه سربسته و دکان بازست