غزل شمارهٔ ۶۴۸
دل از بهار خیال توگلشن رازستنگه به یاد جمالت بهشتپردازست
خیال مرهمکافورگل فروش مبادبه روی تیغ توام چشم زخم دل بازست
توبرق جلوه، نگه دشمنی،کسی چهکندشکست آینهٔ حسن، مستی نازست
گداختم زتحیرکه چشم آینه همبهار حسن تو را شبنم نظربازست
میام چو نکهتگل جوهر هواگردیدهنوز شیشهٔ رنگم شکستن آغازست
لبیکه خنده در او خون شود لب میناسترگیکه نیش به دل میزند رگ سازست
سخاست نشئهٔ شهرت کرمنژادان راگشاده دامنی ابر، بال پروازست
فریب عجز مخور ازپر شکستهٔ رنگکه درگرفتن پرواز چنگل بازست
ز پیچ و تاب نفس سوز دل توان دانستزبان دود به اسرار شعله غمازست
ندانم این همه حرف جنونکه میکوبدکهگوش حلقهٔ زنجیر ما پر آوازست
توان ز بیخودیامکرد سیر عالم حسنشهید عشقم و خونم قلمرونازست
نهالگلشن قدر سخنوری بیدلبه قدر معنی برجسته گردنافرازست