غزل شمارهٔ ۶۴۳
نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابترستغنچهها را خامشی شیرازهٔ بال و پرست
هیچکس را حاصل جمعیت ازاسباب نیستبحر را هم موج بیتابی زجوش گوهرست
باید از هستی به تمثالی قناعتکردنتمیهمان خانهٔ آیینه بیرون درست
بسکه دارد شور آهنگ مخالف روزگارهرکه میآید در اینجا طالبگوشکرست
اعتبار ما به خود واماندگان آشفتگیستخاک اگر آیینه میگردد غبارش جوهرست
آفتاب طالع ما داغ حرمان است و بسآسمان تیرهبختی ها سویدا اخترست
بعد مرگ، اجزای ما، توفانی موج هواستتا نپنداریکه ما را خاکگشتن لنگرست
عشرت آهنگی ز بزم میکشان غافل مباشآشیان رنگ اگر بیپرده گردد ساغرست
خاک اگر باشم به راهت جوهر آیینهامور همه آیینه گردم بیتو خاکم بر سرست
بسکه شد خشک ازتب گرم محبت پیکرمهمچو اخگر بر جبین من عرق خاکسترست
عمرها شد میروم از خویش و بر جایم هنوزگرد تمکین خرامت موج آب گوهرست
شور عشقت آنقدر راحت فروش افتاده استکز تپش تا نالهٔ بیمار صاحب بسترست
آب تیغت تا نگردد صندل آرامهاکی شود این نکتهات روشن که سر دردسرست
چشم و گوشی را که بیدل نیست فیض عبرتیدر تماشاگاه معنی روزن بام و درست