غزل شمارهٔ ۶۴۴
زندگی نقد هزار آزارستهرقدر کم شمری بسیارست
دل جمعی که توان گفت کجاستغنچه هم یک سر و صد دستارست
به شمار من و ما خرسندیمچه توانکرد نفس بیکارست
اثر سعی کدام آبله پاستخار این ره مژه خونبارست
خاکساران چمن خرمیاندسبزه و گل به زمین بسیارست
حشن نادیده تماشا داردمژه برداشتنت دیوارست
در عدم نیز غباری داردخاکم آیینهٔ جوهردارست
پیش پا میخورم از الفت دلبر نفس آینه ناهموارست
نارسایی قفس شکوهٔ کیستخامشی پیجش صد طومارست
غنجه را خنده و پرواز یکیستبال ما در گره منقارست
چون جرس کاش به منزل نرسیمنالهٔ ما ز اثر بیزارست
مرده هم فکر قیامت داردآرمیدن چقدر دشوارست
بیدل از صنعت تقدیر مپرسزلف یاریم و شب ما تارست