گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رست۱۲ بیت
عمرها شد عجزطاقت سوی‌جیبم رهبرستدر ره تسلیم دل پایی‌که من دارم سرست
تا فروغ شعلهٔ خورشید حسنی دیده‌امصبح اگربالد به چشم من‌کف خاکسترست
ای که بر نقش قدش دل بسته‌ای هشیار باشسایهٔ این سرو آشوب قیامت‌پرورست
ذوق تسلیمی به جیب امتحانت گل نریختورنه همچون شمع‌، دامن تاگریبانت سرست
گر کند حسنش بساط حیرت آیینه‌ گرمهر قدر نظاره‌ها بر دیده پیچد جوهرست
سرمهٔ آن چشم‌، دل را در سیهروزی نشاندشیشهٔ ما را غبار از موج خط ساغرست
تا تمنای می‌ام‌ گل ‌کرد از خود رفته‌امچون سحر در شوخیِ خمیازه‌ام بال و پرست
آبله در راه شوقم بسکه دارد جوش اشکنقش پایم هر کجا گل می‌کند چشم ترست
سعی ما بی دانشان گامری به همواری نزدهر خطی ‌کز خامهٔ ‌مجنون ‌دمد بی‌مسطرست
هر سخن‌کز پرده ی تسلیم خارج‌ گل ‌کندناملایمتر ز آهنگ دف بی‌چنبرست‌
دست بردل نه‌، زنیرنگ سراغ ما مپرسکاروان ناله‌ایم و آتش ما دیگرست
بیدل از پرواز، خجلت دارم‌، اما چاره نیستذرهٔ موهومم وگل‌کردنم بال و پرست