غزل شمارهٔ ۶۴۱
سرکشیها به مرگ راهبرستگردن موج را حباب سرست
نیست در رنگ اعتبار ثباتآبروها چو موج درگذرست
سفله بر خردههای زر نازدلاف پرواز سنگ از شررست
فال راحت مزن کزین کف خاکهرچه آسودهتر، فسرده تر ست
دلخراشیست غرض جوهر هوشوقت آیینه خوش که بیخبر ست
شوق واماندگی نصیبت مباددل افسرده نالهٔ دگرست
بی تو چندان گریستم که چو ابرسایهٔ من سواد چشم ترست
از هجوم بهار اَبلهامجاده پنهان چو رشته در گهرست
بر اثرهای عجز میتازمهمچو رنگم شکست بال و پرست
پشت تمکین به اعتبار قویستکوه را لعل مهره ی کمرست
در طبلگاه دل چو موج و حبابمنزل و جاده هر دو در سفرست
غفلت، افسون نارسایی ماستدست خوابیدگان به زیر سرست
بیدل ازگریه شهرتی داریمبال پرواز ابر چشم ترست