گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۰

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رست۱۴ بیت
دل راگشاد کار ز صد عقده برترستآزادی طبیعت این مهره ششدرست
غواص آرزوی گرفتاری توایمما را تأمل گره دام گوهرست
سر برنمی‌کشیم ز خط رضای دوستچون خامه سعی لغزش ما هم به مسطرست
رنگ پر‌یده ای‌ست ز روی خزان ما‌در بوته‌های غنچه اگر خرد زرست
گر آرزو به چشم تامل نظرکندخط لبی ‌که دیده‌ فریب است ساغرست
دریاکشی‌ست مشرب بیهوشی حباباز خویش رفتنت به دو عالم برابرست
دارم نوید مقدم سیماب جلوه‌ایناصح خموش‌! گوشم از آواز پاکرست
تجدید رنگ و بو، نرود از بهار مننخل حبابم و نفسم جمله نوبرست
واماندگی‌، فسردهٔ یأسم نمی‌کندتسلیم سایه پرتو خورشید را پرست
بالا دوی‌ست آبلهٔ پا در این بساطاینجا چو شمع‌گر قدمی هست بر سرست
فردا به خلد هم اگر این ما و من بجاستما را همین جبین عرقناک‌کوثرست
یک روی گرم در همه عالم پدید نیست‌خورشید هم به کشور ما سایه‌پرورست
دشوار نیست قطع امید من آن‌قدرمقراض یأسم و دم تیغم مکررست
بیدل به قلزم اثر انتظار عشقچشم تری‌ که بی مژه‌ گردید گوهرست