غزل شمارهٔ ۶۳۹
اجابتی ندمید از دعایکس به دو دستمگر سبو شکندگردن عسس به دو دست
ز عجز ساختهام با هوای عالم پوچمنو دلیکه چو دندانگرفته خس بهدو دست
ز رمز حیرت آیینه، حسن غافل نیستستادهام ز دل ساده ملتمس به دو دست
دو برگ گل ز سراپای من جنون داردکشیدهام سویخود دامنت ز بس به دو دست
بهگوش دل نتوان زد نوای ساز رحیلچو ناقهگر همهبربندیاش جرسبهدو دست
هوس نمیبرد از خلق ننگعریانیتو هم بپوش دمیچند پیشوپس به دو دست
به دستگاه جهان غرورپا زدهگیرمچسب هرزه بر این دامن هوس به دو دست
مآل کوشش امکان ندامت است اینجانبرد پیش جز افسوس هیچکس به دو دست
مباد جیب قیامت درد تظلم دلگرفتهایم چو لب دامن نفس به دو دست
اشاره میکند از ننگ احتیاج بهگوربهگاه جوع زمینکندن فرس به دو دست
چو صبح میروم از دامگاه الفت وهمزگرد بال پریشان همان قفس به دو دست
درین ستمکده بال هوس مزن بیدلنگاهدار سر خویش چون مگس به دودست