غزل شمارهٔ ۶۳۸
دل ز اوهام غبارآلودستزنگ آیینهٔ آتش، دودست
عمرها شدکه چو موجگهرمبال پرواز قفس فرسودست
طرف عجز غرور ست ابنجاسجدهها آینهٔ مسجودست
معنی شهرت عنقا دریابشور معدومی ما موجودست
گر شوی محرم انجام طلبنقش پا آینهٔ مقصودست
غنچه گل کن که درین عبرتگاهخنده را چاک گریبان سودست
بر دل کس نخوری از دم سردوعظ بیجا همهجا مردودست
زخم دل ضبط نفس میخواهدغنچه را بستن لب بهبودست
تشنه مردند، شهدان وفاآب شمشیر تو خونآلودست
بیدل از هستی موهوم مپرسساز بنیاد نفس نابودست