گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: مافتادست۱۲ بیت
گذاز امن درین انجمن کم افتادستبه خانه‌ای که تویی سقف آن خم افتادست
ز سعی اگر همه ناخن شوی چه خواهی‌کردگره به رشتهٔ تدبیر محکم افتادست
مگر به سجده توان پیش برد ناز غرورکه همچو شمع سر ازپا مقدم افتادست
جهان تلاش لگدکوب یکدگر دارهچو سبحه قافله‌ها درپی هم افتادست
ازین قیامت توفان نفس مگوی و مپرسکجاست آدمی‌، آتش به عالم افتادست
مباد زان لب خامش سوال بوسه‌کنیغرور تیغ تغافل تنک دم افتادست
فناست آنچه ز علم و عیان به جلوه رسیدهنوز صورت انجام مبهم افتادست
ز نقش پا به جبین وارسید ونوحه کنیدنگین ماست ‌که یکسر ز خاتم افتادست
یکی است پست و بلند بنای هستی مابه خاک‌، سایهٔ نقش قدم‌کم افتادست
سراغ وحشت فرصت ز اشک ماگیریدسحر ز باغ‌ گذشته‌ست شبنم افتادست
صبا درین چمن از غنچه‌ها نقاب مدرسر همه به‌ گریبان ماتم افتادست
کباب آتش بی‌ دردی ‌ام مکن یارببه حق دیده بیدل که بی نم افتادست