گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۳

مرا به آبلهٔ پا چه مشکل افتادستکه تا قدم زده‌ام پای بر دل افتادست
به قدر سعی دراز است راه مقصد ماوگرنه در قدم عجز منزل افتادست
نفس نمانده و من می‌کشم کدورت جسمگذشته لیلی وکارم به محمل افتادست
امید گوهر دیگر ازین محیط کراستهمین بس است‌که‌گردی به ساحل افتادست
چو سروگرچه نداربم طواف آزادیرسیده‌ایم به پایی که در گل افتادست
تو درکناری و ما بیخبر، علاجی نیستفروغ شمع تو بیرون محفل افتادست
به غیر نفی چه اثبات می‌توان‌کردنطلسم هستی ما سخت باطل افتادست
زسنگ جوش شرر بین و ناله خرمن کنکه زیر خاک هم آتش به حاصل افتادست
تبسم که به خون بهار تیغ کشیدکه خنده بر لب‌گل نیم بسمل افتادست
نه نقش پاست‌ که در وادی طلب پیداستز کاروان جرسی چند بیدل افتادست