گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نافتادست۱۱ بیت
فسون وهم چه مقدار رهزن افتادستکه ذر بر تو مراکار با من افتادست
کجا روم ‌که چو اشکم ز سعی بخت نگونبه پیش پا همه از پا فتادن افتادست
چو غنچه محرم زانوی دل شو و دریابکه در طلسم‌گریبان چه دامن افتادست
چرا جنون نکند فطرت از تصور منکه عمرهاست نگاه تو بر من افتادست
به غیر سوختن از عشق نیست جان بردنبت آتشی به قفای برهمن افتادست
صدای‌ کوه به این نغمه ‌گوش می‌مالدکه سنگ و خشت همه در فلاخن افتادست
نه نخل دانم و نی‌گلبن اینقدر دانمکه راه نشو و نماها به‌گلخن افتادست
در احتیاج نم جبهه می‌دهد آوازکه آب شو، ‌گرت آتش به خرمن افتادست
تلاش نقش نگین می‌رسد به قبر آخربه دوش دل ز جهان بارکندن افتادست
شرر نی‌ام‌ که‌ کنم‌ کار خود به خنده تمامچو شمع تا به سحر سر به‌گردن افتادست
بهار رنگ ندارد گل دگر بیدلدر آب چشمهٔ ادراک روغن افتادست