گنج

غزل شمارهٔ ۶۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انبرا۱۳ بیت
با دلِ آسوده از تشویشِ آب و نان برآهمچو صحرا پای در دامن ز خان‌ومان برآ
اضطرابی نیست در پروازِ شبنم زین چمنگر تو هم از خود برون آیی به این عنوان برآ
اوجِ اقبالِ جهان را پایهٔ فرصت کجاستگو سرشکی چند بر بامِ سرِ مژگان برآ
خاطرت گر جمع شد از هر دو عالم فارغیقطره‌واری چون گهر زین بحرِ بی‌پایان برآ
در جهانِ بی‌خبر شرم از که باید داشتندیدهٔ بینا ندارد هیچکس‌ عریان برآ
اقتضای دورِ این محفل اگر فهمیده‌ایچون فراموشی به گردِ خاطرِ یاران برآ
کم ز یوسف نیستی ای قدردانِ عافیتچاه و زندان مغتنم گیر از صفِ اخوان برآ
دعوی فضل و هنر خواریست در ابنای دهرآبرو می‌خواهی اینجا اندکی نادان برآ
عالمی در امتحانگاهِ هوس تک می‌زندگر نه‌ای قانع تو هم بیتابِ این و آن برآ
تا نگردی پایمالِ منّتِ امدادِ خلقبی‌عرق گامی دو پیش از خجلتِ احسان برآ
از فسردن ننگ دارد جوهرِ تمکینِ مردچون کمان در خانه باش و بر سرِ میدان برآ
هر کس اینجا قسمتش در خوردِ استعدادِ اوستقابلِ صد نعمتی از پرده چون دندان برآ
گر به شمشیرت برانند از ادبگاهِ نیازهمچو خون از زخمِ بیدل با لبِ خندان برآ