غزل شمارهٔ ۶۲
فرصتی داری زگرد اضطراب دل برآهمچوخون پیش ازفسردن از رگبسمل برآ
ریشهٔ الفت ندرد دانهٔ آزادیاتای شرر نشو و نما زینکشت بیحاصلبرآ
از تکلف در فشار قعر نتوان زیستنچون نفس دل هم اگرتنگیکند از دل برآ
قلزم تشویش هستی عافیت امواج نیستمشتخاکی جوش زن سرتا قدمساحلبرآ
نه فلک آغوش شوق انتظار آماده استکای نهال باغ بیرنگی زآب وگل برآ
درخور اظهار باید اعتباری پیش برداوکریم آمد برون باری تو هم سایل برآ
شوخی معنی برون از پردههای لفظ نیستمن خراب محملمگولیلی از محمل برآ
خلقی آفتخرمن استاینجا بهقدر احتیاطعافیتمیخواهی ازخود اندکیغافل برآ
کلفت دل دانه را از خاک بیرون میکشدهرقدر بر خویشتن تنگی ازین منزل برآ
نقشکارآسمان عاریست ز رنگ ثباتگررگ سنگتکند چون بویگلزایل برآ
عبرتیبستهست محمل برشکسترنگ شمعکایبهخود واماندهدر هررنگازاینمحفلبرآ
تا دو عالم مرکز پرگارتحقیقت شودچوننفس یک پر زدن بیدل بهگرد دل برآ