غزل شمارهٔ ۶۱
نیستی پیشهکن از عالم پندار برآخویش را کم شمر از زحمتِ بسیار برآ
قلقلِ ما و مَنَت پُر بهگلو افتادهستبِشِکن شیشه و چون باده به یکبار برآ
تا بهکی فرصت دیدار به خوابت گذرد؟چون شرر جهدکن و یک مژه بیدار برآ
همه کس آینهپردازیِ عنقا داردتو هم از خویش نگردیده نمودار برآ
خودفروشی همهجا تخته نمودهست دکانخواه در خانه نشین خواه به بازار برآ
سرسری نیست هوای سرِ بام ِتحقیقترکِ دعوی کن و لختی به سرِ دار برآ
ناله هم بیمددی نیست به معراج قبولبال اگر مانْد ز پرواز به منقار برآ
تا کند حُسن ادا طوطیِ این انجمنتبا حدیث لبش از پرده شکربار برآ
ماه نو منفعل وضع غرور است اینجاگر به افلاک برآیی که نگونسار برآ
دادرس آینه بر طاق تغافل داردهمچو آه از دل مأیوس به زنهار برآ
شمع را تا نفسی هست بجا، باید سوختسخت واماندهای از پای خود ای خار برآ
تکیه بر عافیت از قامت پیری ستم استبیدل از سایهٔ این خمشده دیوار برآ