غزل شمارهٔ ۶۲۸
برکمرتا بهله آنترک نزاکت مست بستنازکی در خدمت موی میانش دست بست
بگذر از امید آگاهیکه در صحرای وهمچشمماکردیکه خواهد تا ابد ننشست بست
خاک بر سرگرد خلقی را غرور بام و درنقش پا بایست طاق این بنای پست بست
هرزه فکر حرص مضمونهای چندین آبلهتا به دامان قناعت پای ما نشکست بست
شمع خاموشیم دیگر ناز رعناییکراستعهد ما با نقش پارنگیکه ازرو جست بست
قطرهواری تا ازین دریا کشی سر بر برکناربایدت چونموجگوهر دلبهچندینشست بست
بیزیان از خجلت اظهار مطلب مردهایمباید از خاکم لب زخمیکه نتوان بست بست
یاد چشم او خرابات جنون دیگر استشیشه بشکنتا توانی نقش آن بدمست بست
هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشدشرم آن پای حنایی عالمی را دست بست