غزل شمارهٔ ۶۲۷
هستی چو سحر عهد به پرواز فنا بستباید همه را زین دونفس دل به هوا بست
درگلشن ما مغتنم شوق هواییستای غنچه در اینجا نتوان بند قبا بست
یک مصرع نظاره به شوخی نرساندیمیارب عرق شرم که مضمون حیا بست
تحقیق ز ما راست نیاید چه توانکردپرواز بلندی به تحیر پر ما بست
از وهم تعلق چه خیال است رهاییدر پای من این گرد زمینگیر حنا بست
بی کشمکشی نیست چه دنیا و چه عقباآه از دل آزاد که خود را به چها بست
بر خویش مچین گر سرموییست رعونتاین داعیه چون آبله سرها ته پا بست
گر نیست هوس محرم امید اجابتانصاف کرم بهر چه دستت به دعا بست
کم نیست دو روزیکه به خود ساخته باشیدل قابل آن نیست که باید همه جا بست
فقرم به بساطی که کند منع فضولینتوان به تصنع پر تصویر هما بست
دل بر که برد شکوه ز بیداد ضعیفیبر چینی ما سایهٔ مو راه صدا بست
بیدل نتوان برد نم از خط جبینمنقاش عرقریز حیا نقش مرا بست