غزل شمارهٔ ۶۲۲
بهگلزاریکه حسنت بینقابستخزان در برگریز آفتابست
زشرم یک عرقگلکردن حسنچو شبنم صد هزار آیینه آبست
جنون ساغرپرست نرگسکیستگریبان چاکیام موج شرابست
ز دود سینهام دریاب کامشبنفس بال و پر مرغکبابست
که دارد جوهر عرض اقامتفلک تا ماه نوپا در رکابست
توهم مردهٔ نام است ورنهچویاقوت آتش وآبم سرابست
درین دنیا چه دیبا و چه مخملهمین وضع ملایم فرش خوابست
به چشم خلق بی (لاحول) مگذرنظرها یک قلم مد شهابست
طرب خواهی دل از مطلب بپردازکتان چون شستهگردد ماهتابست
برو ای سایه در خورشیدگم شوسیاهیکردنت داغ حجابست
نظر واکردهای محو ادب باشسؤال جلوه حیرانی جوابست
به هر سو بگذری سیر نفسکنهمین سطر از پریشانی کتابست
نگه باید به چشم بسته خواباندگر این خط نقطه گردد انتخابست
خیال اندیش دیداریم بیدلشب ما دلنشین آفتابست