غزل شمارهٔ ۶۲۳
در سایهایابرو نگهت مست و خرابستچون تیغ ز سر درگذرد عالم آبست
عاشق به چه امید زند فال تماشادر عالم نیرنگ توتا جلوه نقابست
یک غنچهٔ بیدار ندارد چمن دهرشاخگل این باغ سراسر رگ خوابست
ما غرقهٔ توفان خیالیم وگرنهاین بحر تنکمایهتر از موج سرابست
یک دیدهٔ تر بیش نداریم چو شبنمدر قافلهٔ ما همه مینایگلابست
پروانهٔکامل ادب پای چراغیمدرکشور ما بال و پر ریخته بابست
فرصتطلبی لازم انجم وفا نیستتا بسمل ماگرم تپشگشتکبابست
بیمغز بود دانهٔ کشت امل دهردر رشتهموج ارگهری هست حبابست
عبرتگه امکان نبود جای اقامتدر دیده نگه را همه دم پا به رکابست
در عشق به معموری دل غره مباشیدهرجا قدم سیل رسیدهست خرابست
بیداری بختم زگل آبله پاییستتا غنچه بود دیدهٔ امید به خوابست
چون جوهرآیینه زحیرت همه خشکیمهرچند رگ و ریشهٔ ما در دل آبست
جز سوز وگداز از پر پروانه نخواندیماین صفحهٔ آتش زده جزو چهکتابست
بیدل ز سخنهای، تو مست است شنیدنتحریک زبان قلمت موج شرابست