غزل شمارهٔ ۶۱۸
لاف ما و من یکسر دعوی خداییهاستخاک گرد و بر لب مال ایا چه بیحیاییهاست
اوج جاه خلقی را بیدماغ راحت کردبیشتر سر این بام جای بدهواییهاست
ریش دفتر تزویر، خرقه، محضر بهتاندین شیخ اگر این است فسق پارساییهاست
حقشناس غفلت هم زنگ دل نمیخواهدآینه جلا دادن شکر خودنماییهاست
سعی خلوت دل کن شاه ملک عزت باشدر برون در خفتن ذلت گداییهاست
صبح از آسمان تازی سر فرو نمیآردیعنی این دو دم هستی همتآزماییهاست
شمع درخور هر اشک دور میرود زین بزموصل دوستان یکسر دعوت جداییهاست
شکوه گر به یاد آمد از حیا عرق کردیمساز ما به این مضراب کوکتر صداییهاست
خاک این بیابان را گریهات نزد آبیورنه هر قدم اینجا بوی آشناییهاست
الفت دل این مقدار پایبند عجزم کردرشته تا گره دارد غافل از رساییهاست
بیبضاعتان بیدل ناگزیر آفاتندرنج خار و خس بردن از برهنهپاییهاست