غزل شمارهٔ ۶۱۷
باز درس خاشاکم سطر شعلهخوانیهاستصفحه میزنم آتش عذر پرفشانیهاست
کیست ضبط خودداری تا کشد عنان منخون بسمل شوقم ساز من روانیهاست
بیزبانی عاشق ترجمان نمیخواهدتا شکست رنگی هست عرض ناتوانیهاست
روز کلفت حسرت شام داغ نومیدیصبحم آن و شامم این طرفه زندگانیهاست
برگ عشرت هستی غیر رقص بسمل چیسترنگ و بوی این گلشن جمله پرفشانیهاست
جسم و کوه در دامان عمر و یک قلم جولانبا چنین گرانخیزی خوش سبک عیانیهاست
به که از فنای خود صندلی به دست آریمورنه دور هستی را نشئه سرگرانیهاست
هر طرف گذر کردیم هم به خود سفر کردیمای محیط حیرانی این چه بیکرانیهاست
گوش کر مهیا کن نغمه جز خموشی نیستبینگه تماشا کن جلوه بینشانیهاست
آه بی پر و بالیم اشک عجز تمثالیمسر به خاک میمالیم سعی ناتوانیهاست
ساز با شکست دل یار ازین نوا غافلبه که پیش خود نالیم ناله بیزبانیهاست
مایه خرد «بیدل» منشاء فضولی نیستخودفروشی عالم از جنون دکانیهاست