غزل شمارهٔ ۶۱۹
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری استخاک را آسودگی از پهلوی همواری است
نیست غیراز سوختن عید مذلت پیشگانخار را در وصل آتش پیرهنگلناری است
از مزاج ما چه میپرسیکه چون ریگ روانخاک ما چون آب از ننگ فسردن جاری است
گر ز دست ما نیاید هیچ جانی میکنیمنالهٔ بلبل درینگلشن گل بیکاری است
آبروخواهی، مقیم آستان خویش باشاشک را از دیده پا بیرون نهادن خواری است
پرفشانی نیست ممکن بسمل تصویررازخمی تیغ تحیر از تپیدن عاری است
دست همت آستین میگردد از خالی شدنسرنگونی مرد را از خجلت ناداری است
شعله خاکسترشود تا آورد چشمی به همیک مژه آسودگی اینجا بهصد دشواری است
غیر تیغ اوکه بردارد سرافتادگانخفتگان را صبحروشن صندل بیداری است
بگذر از فکر خرد بیدلکه در بزم وصالگردش آن چشم میگون آفت هشیاری است