غزل شمارهٔ ۶۱۱
بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه استهرکه را رنگی بگردد لغزش مستانه است
اهل معنی از حوادث مست خواب راحتندشور موج بحر درگوش صدف افسانه است
تهمت الفت به نقشکارگاه دل مبندآشنای عالم آیینه پر بیگانه است
در دماغ هر دو عالم سوختن پر میزندشمع این ویرانهها خاکستر پروانه است
محوزنجیرنفس بودن دلیل هوش نیستهرکه میبینی به قید زندگی دیوانه است
صافی دل زنگ عجب از طینت زاهد نبرداز برای خودپرست آیینه هم بتخانه است
در خرابآباد امکانگردی از معموره نیستنوحهکن بر دلکه این ویرانه هم ویرانه است
از نفس یکسر تپشهای دلم باید شمردسبحهای دارمکه سر تا پای او یک دانه است
گر به خود دستی فشانم فارغ از آرایشمهمچوگیسوی بتان در آستینم شانه است
بیدل امشبگرد دل میگردد از خود رفتنیپرفشانیهای رنگ این شمع را پروانه است