غزل شمارهٔ ۶۰۸
ای که دنیا و جلالش دیدهای خمیازه استهمچو مستیگر مآلش دیدهای خمیازه است
حسرتی میبالد از خاک بهار اعتبارقدکشیدن کز نهالش دیدهای خمیازه است
غنچه نقد راحتش از پیکر افسرده استگل اگر عرضکمالش دیدهای خمیازه است
بادهپیمایی همین درس خموشان تو نیستورنه عالم قیل و قالش دیدهای خمیازه است
میچکد مخموری از آغوش جام کایناتگر همه چرخ و هلالش دیدهای خمیازه است
نعمت فقروغنا همآرزویی بیش نیستگر ز چینی تا سفالش دیدهای خمیازه است
ساغر لبتشنگان عشق راکوثرکجاستهرچه از موج زلالش دیدهای خمیازه است
حیرتم در جلوهاش آهسته میگوید بهگوشاینکه آغوش وصالش دیدهای خمیازه است
طایر ما را چو مژگان رخصت پرواز نیستآنجه در آغوش بالش دیدهای خمیازه است
بادهٔهستی کهدردشوهمو صافشنیستیستچونسحرگر اعتدالش دیدهای خمیازه است
آخر ای بیدل چهکردی حاصل بزم وصالوقفچشمتتاجمالش دیدهایخمیازه است