غزل شمارهٔ ۶۰۷
صبح هستی نیست نیرنک هوس بالیده استاینقدر توفان که میبینی نفس بالیده است
هیچ آهنگی برونتاز بساط چرخ نیستنالههای این جرس هم در جرس بالیده است
پرتو عشق است تشریف غرور ما و منشعله پوش افتاد هر جا خار و خس بالیده است
از سیهکاریست اوهام عقوبتهای خلقتا سیاهی کرده شب بیم عسس بالیده است
چون نفس عاجز نوای درد نومیدی نیامنالهای دارم که تا فریادرس بالیده است
دستگاهی داری ای منعم ز افسردن برآپر فشانی مفت حسرت ها قفس بالیده است
نقش وهم و ظن تو هم چندان که خواهی وانماعالمی آیینه دارد دل ز بس بالیده است
با کدامین ذره خو!هی توأم پرواز بودچون تو اینجا حسرت بسیار کس بالیده است
یأس مطلب نیست بیدل مانع ابرام خلقآرزو در سایهٔ بال مگس بالیده است