غزل شمارهٔ ۵۹۷
سرنوشت روی جانان خط مشکین بوده استکاروان حسن را نقش قدم این بوده است
ما اسیران؛ نوگرفتار محبت نیستیمآشیان طایر ما چنگ شاهین بوده است
غافل از آواره گردیهای اشک ما مباشروزگاری این بنات النعش، پروین بوده است
راست ناید با عصای زهد سیر راه عشقاین بساط شعله خصم پای چوبین بوده است
شوخی اشکم مبیناد آفت پژمردگیاین بهار بیکسی تا بود رنگین بوده است
عقده سر، از تنم بیتیغ قاتل وانشدباد صبح غنچهٔ من دست گلچین بوده است
دل مصفا کردم و غافل که در بزم نیازصاحب آیینه گشتن کار خودبین بوده است
پشت دست آیینه با دندان جوهر میگزدسایهٔدیوار حیرت سختسنگینبوده است
غنچه گردیدیم و گلشن در گریبان ریختیمعشرت سربسته از دلهای غمگین بوده است
بیدل آن اشکم که عمری در بساط حیرتماز حریر پردههای چشم بالین بوده است