گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۸

تا حیرت خرام تو سامان دیده استچندین قیامت از مژه‌ام قد کشیده است
این ماو من‌کزاهل جهان سرکشیده استاز انفعال آدم و حوا دمیده است
آزادم از توهّم نیرنگ روزگارطاووس این چمن ز خیالم پریده است
پرواز نکهت چمن بی‌نشانی‌امذوق شکست بال به رنگم‌کشیده است
کو منزل و چه امن‌که درکاروان شوقآسودگی ز آبلهٔ پا رمیده است
پیچیده است بیخودی‌ام دامن جهاتیعنی دماغ‌گردش رنگ رسیده است
این انجمن جنونکدهٔ انتظارکیستآیینه تا نفش شمرد دل رمیده است
ابروی یار بار تواضع نمی‌کشدخم در بنای تیغ غرور خمیده است
ما و امید درگره بی‌بضاعتییک‌قطره خون دلی‌که به‌صدجا چکیده است
همچون شرر نیامده از خویش رفته‌ایمسامان این بهار زگلهای چیده است
عشق غیوراگر به ستم ناز می‌کنددل هم به خون شدن جگری آفریده است
بیدل به طبع آبلهٔ پا نهفته‌ایملغزیدنی‌که بر دوجهان خط‌کشیده است