غزل شمارهٔ ۵۶۸
هرکجا وحشتی از آتشم افروخته استبرق در اول پرواز نفس سوخته است
چه خیال است دل از داغ تسلیگردداخگری چشم به خاکستر خود دوخته است
لاف را آینهپرداز محبت مکنیدبه نفس هیچکس این شعله نیفروخته است
نتوان محرم تحقیق شد از علم و عملو ضعها ساخته و ما و من آموخته است
پاس اسرار محبت به هوس ناید راستشمع بر قشقه و زنار چها سوخته است
ای نفس مایه دکانداری غلفت تا چندآسمان جنس سلامت به تو نفروخته است
از قماش بد و نیک دو جهان بیخبریمچون حیا پیرهن ما نظر دوخته است
ذرهایی نیست که خورشید نمایی نکندگرد راهت چقدر آینه اندوخته است
گر نه بیدل سبق از مکتب مجنون دارداینقدر چاک گریبان زکه آموخته است