غزل شمارهٔ ۵۶۹
آتش وحشتم آنجاکه برافروخته استبرق در اول پرواز، نفس سوخته است
چه خیال است دل از داغ، تسلیگردداخگرم چشم به خاکستر خود دوخته است
گفتگو آینهپرداز محبت نشودبه نفس هیچکس این شعله نیفروخته است
از قماش بد و نیک دو جهان بیخبریمچون حیا پیرهن ما نظر دوخته است
ذرهای نیستکه خورشیدنمایی نکندگرد راهت چه قدر آینه اندوخته است
نتوان محرم تحقیق شد از علم و عملوصفها ساخته وما ومن آموخته است
پاس اسرار محبت به هوس ناید راستشمع بر قشقه وزنارچها سوخته است
ای نفس مایه، دکانداری هستی تا چندآسمان جنس سلامت به تو نفروخته است
گرنه شاگرد جنون است دل بیدل ماابجد چاکگریبان زکه آموخته است